مجموعة مؤلفين ( مترجم : عبد الحسين بينش )
94
مع الركب الحسيني ( با كاروان حسينى ) ( فارسي )
مسلم بن عمرو پيوسته او را سوگند مىداد و او مىگفت : به خدا سوگند ، هرگز او را تحويلش نمىدهم ! ابن زياد اين سخن را شنيد و گفت : او را نزد من بياوريد . چون او را نزديك بردند ، گفت : به خدا سوگند يا او را نزد من مىآورى يا آن كه گردنت را مىزنم . هانى گفت : در اين صورت برق شمشيرها بر گرد خانهات فراوان خواهد شد . ابن زياد گفت : افسوس بر تو ، آيا مرا از برق شمشير مىترسانى ؟ تصور هانى اين بود كه قبيلهاش از او دفاع خواهند كرد . آنگاه ابن زياد گفت : او را نزديكتر بياوريد . چون او را بردند ، با چوبدستى بر سر و صورتش زد و آن قدر اين كار را ادامه داد كه بينى هانى شكست و خون بر صورت و محاسن او جارى شد ؛ و گوشت صورت و گونهاش بر محاسنش پراكنده شد ؛ تا آن كه چوبدستى شكست . هانى دست به قبضهء شمشير يكى از نگهبانان برد . مرد شمشير را كشيد و نگه داشت . عبيداللّه گفت : آيا عاقبت از خوارج شدى ! خونت بر ما روا گشت ، او را بكشيد ! [ اما ] هانى را كشان كشان به درون يكى از اتاقهاى كاخ انداختند و در را به رويش بستند . عبيداللّه گفت : بر او نگهبان بگماريد و چنين كردند . « 1 » آنگاه حسان بن اسماء برخاست و گفت : آيا ما را پيكهاى مكر و نيرنگ ساختى ، به ما دستور دادى كه اين مرد را بياوريم و پس از آن كه آورديم . بينىاش و صورتش را خرد كردى و خون او را بر چهرهاش جارى ساختى و پنداشتى كه او را مىكشى ؟ عبيداللّه گفت : تو اينجا هستى . پس فرمان داد حسان را با مشت و تخته سينهاى و پس گردنى زدند و در گوشهاى از مجلس نشاندند . محمد بن اشعث گفت : « ما به هر چه امير صلاح بداند خشنوديم ؛ خواه به سود ما باشد يا به زيان ما ، همانا امير ادب كننده است . »
--> ( 1 ) - در روايت « دربارهء حوادث پس از زدن هانى » طبرى گويد : خبر به مذحج رسيد و ناگهان صداى همهمه از در كاخ به گوش عبيداللّه رسيد . گفت : چه شده است ؟ گفتند : مذحج ! » ( تاريخ الطبرى ، ج 3 ، ص 276 ) . در روايت مسعودى آمده است ! « هانى با دست بر قبضهء شمشير يكى از نگهبانان زد . مرد او را كنار زد و شمشير به او نداد . در اين حال ياران هانى بر در كاخ زياد بر آوردند . رئيس ما كشته شد ! ابن زياد از آنها ترسيد و فرمان داد او را در خانهاى كنار مجلس او زندانى كردند . . . » ( مروج الذهب ، ج 3 ، ص 67 ) .